![]() |
![]() |
|
| کاش یک شب کوهها طغیان کنند........جاده های دور را ویران کنند |
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت: تا شقايق هست زندگي بايد كرد... خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اين گونه نوشت هرگلي هم باشد، چه شقايق چه گل پيچك و ياس تا نيايد مهدي زندگي دشوار است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:2 توسط سايه |
|
|
1: ![]() عید مبعث رو به تمامی دوستان خوبم تبریک میگم 2
: طرحی برگرفته از یک رویا: ![]() چتر: نگاه پر از مهرش را دوخت به چشمان مردش. سامسونت را از روی زمین برداشت و منتظر ایستاد. با همان صدای آرام همیشگی اش گفت: "بهتر نیست اینقدر به خودت فشار نیاری... زندگی ما با کم اش هم میگذره... هرهفته اضافه کاری... میترسم اینجوری خودت رو از بین ببری... حداقل جمعه ها رو دیگه نرو..." مرد سامسونت را گرفت و در حالیکه به سمت در آپارتمان میرفت گفت: "زندگی خرج داره عزیزم. روز تعظیل و جمعه نمیشناسه." و در حالیکه از چارچوب در خارج میشد دستی به معنای خداحافظی تکان داد. زن در را آرام پشت سرش بست. لحظه ای درنگ کرد تا صدای در آسانسور را بشنود. بعد برگشت سمت پذیرایی... صدای رعد و برق در فضا پیچید. نگاه زن به جالباسی افتاد. چتر آویزان بود. زن دوید... مانتویش رو پوشید و شالش را روی سر کشید. چتر را برداشت. آسانسور طبقه دهم بود. راه پله ها را دوید... به همکف که رسید نفس نفس میزد. دوید داخل خیابان سمت ایستگاه اتوبوس. باران باریدن گرفت... بیست متر مانده به ایستگاه ایستاد... پژوی 206 آلبالویی از جلویش رد شد... مرد نگاهش سوی دختر جوان راننده بود... زن را ندید... زن زیر باران بود با چتری بسته معلق بین زمین و آسمان... 3: و اما حرف دل: ![]() محرم این غار نبود... در سرای دل من نقش بجز یار نبود
حرف بسیار ولی محرم این غار نبود
من ندانم که چرا یار به ما اخم نمود
آن کَرَم، لطف وجودش بهر ما ساز نبود؟
من نگویم بنشین، گوش بده، ناز مکن
غم نه این است چرا یار سَر ِ ناز نبود؟
ریش و قیچی همه را دست تو دادیم و امان
تو چرا دل بشکستی مگرت کار نبود؟
بازگویم که دلم جز غم تو هیچ نداشت
شرمگینم که دلم لایق این "بار" * نبود... سه شنبه 8 مرداد 1387 * بار : بارگاه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:18 توسط سايه |
|
![]() ندا دستش را آورد جلو طوریكه شیرین و آزیتا خوب ببینند. با لبخندی پر رنگ بر لب گفت: هدیه روز زن ِ. امیر گرفته... دوستانش یكی یكی خم شدند و دستبند را برانداز كردند. - نفهمیدی چند شده؟! - راستش امیر نمیخواست بگه... ولی فاكتورش رو توی كیفش پیدا كردم یك تومان تمام! و لبخندش پررنگتر شد.
- خوبه... دستش درد نكنه... آزیتا پشت چشمها را نازك كرد و گفت: امیر اندازه خودش سنگ تموم گذاشته!
شیرین سریع برگشت طرف آزیتا - آزیتا جان شما چی گرفتی از هوشنگ خان؟! آزیتا پای راست را انداخت روی پای چپ و تا ته مبل عقب رفت و فرو رفت توی مبل. دستها را دو طرف مبل رها كرد و با صدایی كه نازكتر از همیشه میكرد گفت : - خب میدونید هوشنگ اصرار داشت امسال ویلا شمال رو به نام من كنه. ولی راستش این چیزا زیاد به دلم نمیشینه. بهش گفتم فكر ی كادو دیگه باشه...اونم دیشب سورپرایزم كرد... و سكوت كرد. چشمها را روی صورت ندا و شیرین چرخاند. شیرین با نگاهی كنجكاو گفت: چی داد بهت؟! آزیتا با انگشتهای دست روی لبه مبل ریتم گرفت و گفت: ی سفر به دور اروپا!
لبخند روی لبهای ندا محو شد. گوشه لب را جمع كرد و آرام گفت: سنگ تموم گذاشتند آقا هوشنگ... لبخند فاتحانه آزیتا اما از روی صورتش محو نمیشد.
آزیتا با همان لبخند فاتحانه برگشت سمت شیرین - تو چی گرفتی عزیزم؟! شیرین سریع گفت: خب! راستش سامان پیشنهاد داد ی سه ماهی برم سوئیس هواخوری هدیه روز زن!!! اما من میدونم سامان بدون من سه ماهه دق میكنه... قبول نكردم. قراره امشب سورپرایزم كنه!!!
و سریع برگشت سمت آشپزخانه و گفت:
فهیمه ی سینی كاپوچینو بیار!
*** فهمیه شاخه گل رز سرخ را از گلدان روی تاقچه بیرون كشید. بینیاش را در گل فرو كرد و با تمامی وجود عطر گل را بلعید. با دست دیگر كارت تبریك روی تاقچه را برداشت و از پشت اشكهای چشمانش برای چندمین بار متن داخل كارت را خواند:
فهمیه تمام عشق و معنای زندگیام بر من ببخش كه نتوانستم بیش از یك شاخه گل برایت هدیه بیاورم. فكر میكردم با این پول حداقل یك دسته گل كوچك میتوانم برایت بگیرم. ولی قیمت گلها را كه دیدم فهمیدم مانند همیشه شرمنده تو خواهم شد. روزت مبارك. و نیاید روزی كه خانه ام خالی از پرتو عشق تو باشد همسر شرمگین و عاشقت حمید
كارت را بر سینه چسباند. نگاهش چرخید تا بر مرد زندگیاش رسید كه خسته از شدت كار روزانه كنار سینی چای ِ دست نخورده خوابش برده بود. بالش را آرام زیر سرش گذاشت. خم شد و بر سیمای خسته حمید لحظاتی خیره شد. لبهایش بر پیشانی حمید عاشقانهترین، پرمهرترین و قدردانه ترین بوسه هستی را كاشت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:22 توسط سايه |
|
|
متن زیر به ایمیلم فرستاده شده بود. هفته پیش خبری خواندم مبنی بر اینکه موج جدید فحشا به زنان متاهلی برمیگردد که با اجازه همسر برای تامین مخارج زندگی تن به خودفروشی میدهند... بعد یکی بیاید دائم ادعا کند سایه امام زمان بر تمام امور این مملکت جاری است... بگوید این کشور منادی اسلام است... کدام اسلام؟؟؟ من آن اسلامی را میشناسم که مولایش وقتی شنیدخلالی از پای زن یهود توسط یک سرباز مسلمان درآورده شده فرمود: جای دارد از این غصه دق کرد و مرد... *** سلام شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!! تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی چگونه بغض فروخورده اش را فریاد خواهد زد؟ و كی؟ «امین» را می گویم. پسر ١٢ ساله ای كه برایم از خصوصی ترین راز دردناك زندگیش گفت. غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد! ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید." راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم! امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند.. امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت!" مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟ بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید. چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...» دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند. امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود. چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟ او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟ شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید. از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست. در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
************ ** |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:14 توسط سايه |
|
|
این بحث را با بحث تعریف آزادی در پست بعد ادامه میدهم.
****** پی نوشت: میدانستم دست به قلم خوبی دارد و حافظه عالی... خوشحالم وبلاگش را راه انداخته است و مینویسید. حرفهایش حرفهای من هم هست که او با توجه به رگه طنزش بهتر هم مطلب را میپردازد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:48 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سايه هستم. سايه... يعني در سايه ايستادم...نه در نور... پس انچه ميبيني تصويري است از سايه روشن من.
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر دل نوشته متفرقه اتاق بحث |
|
RSS
|